خورشید من کجایی، سرد است خانه ی من...
هیچوقت نشده نوشته ی کس دیگه رو تو بلاگم کپی کنم... ولی از این زیادی خوشم اومد:

بزرگترين عشق، عشقی است که همه چيز ميدهد و در ازای آن هيچ چيز نمیخواهد. هر عاشقی در آرزو و حتی بی تاب دريافت پاسخی از معشوق است اما عاشق واقعی در عين اين اشتياق، هرگز چيزی طلب نمیکند؛ هيچ بجز مجوز ماندن و تداوم حضور...
اين ناب ترين شکل عشق است و لذت بخش ترين آن. زيرا عشقی اين چنين، هرگز نمیتواند تلخ و دردناک باشد.
دردناکی عشق از همان زمانی آغاز میشود که توقع آغاز ميشود.
لئو بوسکاليا
این آپدیت "عشق مجازی" رو بنا به درخواست سمانه ی عزیزم میذارم... قبلا تو بلاگ روانی نوشته بودمش...
آفلاین بخونید بهتره!... چون طولانیه!...
در سرزمين روياهای ناشناخته ی خويش
با عالمی از شيطنت پرسه ميزدم
تا اينكه
ناگهانی
در دنيای عجيب مجازی
با تو
آشنا شدم...
همه چيز از سلام و پرسشی ساده شروع شد...
- از كجايی؟
+ از ***
كجايی؟
- من از ***
از يك كشور نبوديم
روزها گذشت
عاشقم شدی
عاشقم كردی
روز به روز عشقم به تويی كه هيچگاه نديدمت
بيشتر
و بيشتر
و بيشتر شد...
تو را مردی می ديدم
به استواری كوه
به صلابت آهن...
مردی كه ميتوان به او تكيه كرد...
مردی كه مرا خوشبخت ميكند...
مردی كه مرا از همه بديها ايمن ميكند...
مردی كه مرا در بازوان امن خود ميگيرد ...
مردی که مرد است...
از دوستان شنيده بودم كه
مرد را از دو طريق ميتوان عاشق نگه داشت
شكم و زيرش...
تا كدبانوی خانه ی تو شدن راه درازی در پيش بود
پس گزينه ی شكم خود بخود محو شد
فقط ماند آن...
به هيچ قيمتی حاضر نبودم تو را
كه
تمام هستيم
تمام زندگی ام
شده بودی را
از دست بدهم
نبودن تو مساوی با نبودن من بود
حكم هوايی داشتی كه با آن نفس ميكشيدم...
هر وقت از گزينه ی دوم
با تو حرف ميزدم
خشنود ميشدی و ميگفتی:
"اين نشان ميدهد كه تو
اي اولين و آخرين عشقم
به من
منی كه از هيچ كمترم
اعتماد داری"...
اينگونه سخنانت به حرارت آتش عشقم
بيش از پيش
می افزود
و مرا به تكرار كلمات پيشين با آب و تابی بيشتر
تشويق ميكرد...
مي خواستم تو را نگه دارم
تا مال من باشی...
ديوانه ات بودم
گر چه از درون
حس تحقير ناخوشايندی ميكردم...
از خود بيزار ميشدم اما
عشق تو و وجودت در كنارم
تا هميشه داشتنت
از هر چيز
حتی خودم
مهمتر بود...
پس،
ادامه دادم...
لب مرا می بوسی؟
گوشم را چه ميكنی؟
گردنم را چه؟
و...
ديوانه ات بودم
می خواستم تو را نگه دارم
تا برای هميشه مال من باشی...
«عشقمان»
به جايی رسيد كه
براي اثبات درخواست كردی
اگر روزی به كشورتان آمدم
در كنارت باشم
آن موقع
مطمئن ميشوی
اين پرنده ی سرگردان
در قفس
زندانی شده و
راه فراری ندارد،
تا تو از فشار دادن
تن ضعيفش
با تمام قدرت
در كف دستت
لذت ببری...
پذيرفتم،
زيرا
می خواستم تو را نگه دارم
تا براي هميشه مال من باشی...
دوستت داشتم
نه
نه
ديوانه ات بودم،
تو را ميخواستم،
برای خودم
تنها،
عشق پاكت را،
صدايت را،
لبخندت را،
شانه ها،
بازوهايت را،
لبانت را،
دستانت،
نوازشهايت،
حرفهای عاشقانه ات،
اخمت،
قهرت،
جسمت،
و حتی روحت را...
دعاهايم مستجاب شد
نميدانم چه حكمتی بود كه
از ميان آن همه راز و نيازهای شبانه
جهت
برآورده شدن آرزوهای ِ ديگرم
كه از كودكی زير لب و
ته دل كوچكم
زمزمه ميكردم
تنها اين حاجت
اين خواسته
روا شد...
به تو با شور و شوق كودكانه ای گفتم:
"خدا ما را دوست دارد
او عشق پاكمان را می پسندد
دعای هر دويمان را مستجاب كرد"...
سراب عشقت
مرا
در شبی سرد
به كشورت
به شهرت
به خانه ات
به اتاقت
رهنما بود...
از آمدن ترسان بودم
اما
می خواستم تو را نگه دارم
تا برای هميشه مال من باشی...
ديوانه ات بودم...
رو به روی هم ايستاده بوديم
بعد از دو سال
نوشتن و نوشتن و نوشتن
اكنون بايد
سخن گفت
اما...
دلم،
همان دل كوچك،
مانند قلب گنجشك،
با ضربانی بيشتر از قلب هر پرنده،
با طپشی كه گويی ميخواست سينه ام را بشكافد
ميزد،
ميزد،
ميزد...
و تو
صدايش را ميشنيدی و
لبخند ميزدی...
ته دلم خدا خدا ميكردم و ميگفتم:
"كاش نمی آمدم"
ولی
می خواستم تو را نگه دارم
تا برای هميشه مال من باشی...
مرا از پهلويم گرفتی و
جلوتر كشيدی
پرسيدی:
- چرا می لرزی؟
گفتم:
+ نميدانم...
هر دو ساكت شديم
نگاه ميكردی
به من
گويی در چهره ام دنبال گمشده ای بودی
گفتی:
به چشمهای من نگاه كن...
دوستت داشتم و
می خواستم تو را نگه دارم
تا برای هميشه مال من باشي
اگر مرگ مرا ميخواستی
ثانيه ای بيش وقت نمی بُرد و
تو اين را
خوب
ميدانستی...
پس بی درنگ به چشمانت نگاه كردم...
وقتی حركت مردمك دو چشمت بر لبان من ثابت می ماند
گويي در وجودم آتشفشانی را به فوران وا ميداشتی...
ته دلم خدا خدا ميكردم و ميگفتم
كاش نمی آمدم
ولی
می خواستم تو را نگه دارم
تا برای هميشه مال من باشی...
پس سخنی نگفتم...
دستت را بر كمرم گذاشتی
و دست ديگرت را در موهای پريشانم كه
دوستشان داشتی
فرو بردی
صورتت را آرام آرام جلو آوردی و
لب مرا
به بوسه ای سوزنده تر از کوره ی خورشيد مهمان كردی...
ته دلم خدا خدا ميكردم و ميگفتم
كاش نمی آمدم
ولی
می خواستم تو را نگه دارم
تا برای هميشه مال من باشی...
پس سخنی نگفتم...
نگاهت با آنچه تصور ميكردم
متفاوت بودم
می ترسيدم
از
شرارتشان
اما
در آن حين نامش
«نگاه عاشقانه» بود
نه شرورانه
با اينحال باز
نگاه عاشقانه ات
حس خوشايندی را در دل عاشقم ايجاد نميكرد...
گفتی:
- باز ميكنی؟
پرسيدم:
+ چه چيز را؟
گفتی:
- دكمه های پيراهنت
ساكت ماندم!
سنگين شده بودم!
حس ميكردم فردايی نيست...
پس از اين شب تاريك و سرد
روشنايی نيست...
گرچه دوستت داشتم ولی
ته دلم خدا خدا ميكردم و ميگفتم:
"كاش نمی آمدم"
اما
می خواستم تو را نگه دارم
تا برای هميشه مال من باشی...
- خودم باز ميكنم
و كردی
...
بوسيدی ... بوسيدم
بوييدی ... بوييدم
و...
چند ساعتی گذشت
بی حوصله ايستادی
گفتی:
"فردا تو را خواهم ديد"
فهميدم وقت رفتن است...
بايد بروم...
به اميد ِ عبث ِ
تو را بدست آوردنم
و موفق شدنم در فتح قلبت برای هميشه
راهی خانه ام شدم...
تمام سه روز ماندنم با تو گذشت...
رويايی ترين،
زيباترين،
عاشقانه ترين
روز و شبها را در كنار تو
اي تنها عشق،
اي تنها اميد،
اي تنها دليل بودن و نفس كشيدن،
گذراندم...
تن به لذت تو دادم...
تا مرا بيشتر دوست داشته باشی...
تا براي هميشه مال من باشی، مال تو باشم ...
وقت بازگشتم بود
وقت دوباره دور شدن...
هنگام خداحافظی
من می گريستم
تو ميخنديدی...
خواستم مرا در آغوش بگيری
ولی چنان غريبه ای دست دادی و گفتی :
"خدانگهدار"...
رفتم...
رويم را برگرداندم تا پیش از سفر لباسها و طرز ايستادن و رنگ نگاهت را حفظ كنم ولی... رفته بودی!
به اتاقم رسيدم
وارد دنيای مجازی شدم
مثل سابق
...
آمدی...
نوشتم:
+ سلام همسر ماهم
نوشتی:
- همسر؟؟
+ مگر نيستی؟
- صد در صد نه!
+ ميدانی من اين شوخيها را دوست ندارم... من ديگر مال تو شدم و...
- مال من؟ .. يا مال همه؟
+ ؟؟؟
- عزيزم ساعات زيبا و فراموش نشدنی ای را در كنار تو گذراندم ولی... کسی که به این سادگی مرا میپذیرد و همآغوشم میشود... هیچ بیخیال! مرا ببخش زيرا نميتوانم قبول كنم كه همسری فاحشه داشته باشم...
رفتی و از آن روز تا بحال
در خواب بيداری
با صدايی بلند
فرياد ميزنم:
ديوانه ات بودم
تن به لذت تو دادم
مي خواستم تو را نگه دارم
تا براي هميشه مال من باشي
تنها پاسخم تكرار صدای مشمئز كننده ی توست...
نميتوانم قبول كنم كه همسری فاحشه داشته باشم
نميتوانم قبول كنم كه همسری فاحشه داشته باشم
نميتوانم قبول كنم كه همسری فاحشه داشته باشم
نميتوانم قبول كنم كه همسری فاحشه داشته باشم
نميتوانم قبول كنم كه همسری فاحشه داشته باشم
و همانطور که آن شب به دلم الهام شده بود فرداهايم مُردند، روشنی ها خاموش گشتند.. برای هميشه... برای هميشه... برای هميشه...
۳ / مهر / ۱۳۸۳
پی نوشت: قبلا یه سری سوسک تفاهمایی بوجود اومده بود که دوستان عزیزم فکر میکردن این نوشته یه خاطره س و واسه من اتفاق افتاده... بنده این سوسک تفاهمات رو رسما تکذیب میکنم و خدمت رفقای بهتر از گل عارضم که این نوشته ترکیبی از چند سرگذشت واقعی از اطرافیان با کمی تخیلپاشی(!) از خودم میباشد!
چاکر همگی: خودم تنهایی!
و اما... عشق...؟!

آره؟؟؟!!!
پی نوشت: اینجا موندگار نیستم!
اه این پرشین بلاگ مسخره دیگه شورش رو در آورده... هر روز یه مرگشه...! منو یاد پیرزن پیرمردای ۹۰ ساله میندازه... اینور بنویسم خیلی بهتره... اگرچه اینجا هم گاهی وقتا سیستم کامنتش مریض میشه!
البته این کاربری رو همینجوری از رو عصبانیت انتخاب کردم
یاد وبلاگ آیه های باران بخیر... اما خب اونجا یه سری اتفاقات ناخوشایند افتاد بخاطر همین مجبور شدم ببندمش... یعنی شوخی شوخی یه مشکل جدی بوجود اومد... البته به آدم شناسی و این حرفا خیلی کمک کرد... مجهول-خدا... من خدای بارونی بودم... به قول فانی که این اسمو روم گذاشته بود...
خب اینجا هم همون نوشته ها رو میذارم... البته مورد جالب اینه که شاید اون مطالب مال سه ماه پیش باشه اما الان اینقد طرز فکر و برنامه هام عوض شدن که با اون نوشته ها احساس غریبی میکنم...
دلیل این تغییر چیزی نیست جز رسیدن به یه آرزوی بینهایت بزرگ... البته چون بهش رسیدم و تموم شد دارم مینویسمش وگرنه هیچوقت اینکارو نمیکردم که بعدش خراب شه... (احتمالا مژگان منظورم رو متوجه شد)...
چی بگم از آرزوم... شاید نگم چی بوده بهتره... اما واسش ۵ سال جون کندم... داغون شدم، خورد شدم، پوچ شدم، ولی اصرار و پافشاری کردم... صبر کردم و ضربه های وحشتناک رو از همه طرف تحمل کردم... با شروع سال جدید (۸۵) گفتم من امسال باید به آرزوم برسم...باید برسم باید برسم باید برسم و میرسم... و هنوز چند ماه نگذشته رسیدم و رسیـدم و رسیـدم... اینکه بگم چه حسی داره درست نیست چون در کلمه و جمله نمیگنجه فقط از ته دلم آرزو و دعا میکنم که همتون به بزرگترین آرزوتون برسید تا اون حس شیرینی که من داشتم رو تجربه کنید...
مث اینکه خیلی فک زدم... فعلا همین... تا فردا که باز پرچونگی کنم خدافظ... فردا کلی حرف دارم... یعنی کلی تعریف دارم
آهان راستی... بلاگ باران دیگه مال دخملم شد... البته هنوز که بچه ندارم ولی به زودی این باران خانوم بعد از کیوان خان تشریف میاره... از بلاگ باران و کامنتهاش کپی و بک آپ میگیرم تا وقتی باران اومد همش رو نشونش بدم... یه فایل خوشگل از اون بلاگ براش درست میکنم...
البته تو اسم مهسا و باران مونده بودم!... فکر کنم باران خیلی قشنگتر باشه نه؟
پی نوشت: اسم این بلاگ رو میخواستم آیه های جنون بذارم ولی به یاد بلاگ دوست داشتنیم که خدایش بیامرزد نامه های مجهول نامگذاری شد! (البته ۱۰۰٪ و حتمی نیست! موقته! اگه اسم جالب و مناسبی دارین بگید بهش فکر میکنم) قالب و خلاصه همه چیه بلاگ موقتیه!